فیزیک : عشـــق تنها آهن ربایی هست که به وسیله میدان مغناطیسی ، قلبی را جذب خود می کند .
ادبیات : از آثارباستان ، تاریخی که سر زبان هر عاشقی است ، کلمه پُر معنای عشـــق می باشد .
زبان خارجه : عشـــق تنها مفعولی می باشد که Ing نمی گیرد و به گذشته باز نمی گردد .
شیمی : عشـــق تنــها اسیدی است که وقتی وارد قلب می شود ، تجزیه نمی شود .
زیست : تنها میکروبی که از قلبی به قلب دیگر سرایت می کند عشـــق است .
اقتصاد : عشـــق تنـــها محصولی هست که وارد و خارج نمی شود
دلم میخواد تمام چیزایی که دارم مال تو باشه حتی همه زندگیم....میدونی هر وقت پی میبرم دنیا چقدر کثیف و الودست اونوقت بیشتر دوستت دارم ...چون اونوقته که میفهمم تو از همه بهتری پشت پنجره اسمون دیدن نداره ....دلم میخواهد با هم بریم تو اسمون تا من بهت همه ستاره ها را معرفی کنم و بهت بگم من از کدوم دیارم...میدونی گاهی که دلم تنگ میشه میرم رو پشت بوم خونمون صدات میکنم تا بتونم همه خاطراتم با تو رو جمع کنم و دلتنگی هامو رفع کنم...نمیدونم چرا گاهی از دستم ناراحت میشی اما باور کن قلب کوچیک من اونقدر مهربون و بی تجمله که گاهی یادش میره کی هست...من نمیخوام تو هم اندازه من منو دوست داشته باشی همین که من بتونم به خوبی های تو فکر کنم و دوستشون داشته باشم برام کافیه هیچ کس راست نمیگه همه به نوعی میخوان ادمو اذیت کنن اما من همیشه دلم خواسته به دیگران کمک کنم ...ولی هیچ وقت هیچ کسی به من کمک نکرد.
زندگی بدون نمره ی منفی
بهار که همیشه گی نیست همانطوری که تو همیشه گی نبودی هیچ چیز دیگر هم همیشه گی نیست
میدانی من احساس میکنم باید پنجره ای باشد که من و تو را به هم پیوند داده باشد و گر نه تو چه میدانی که تمام شب و تمام روزم را برای تو میگذرانم ...تو که یک انسان نبودی ....
تو یک عظمت عیر قابل وصف هستی و همه هستی من را از آن خود کرده ای ...تو چطور توانستی مرا از آن وجود خود کنی؟
آه ...خدای بی همتا من آشنای احساس های عاشقانه بودم..من نبوت و بلوغ احساس هایم را آشنا بودم اما حالا دیگر حتی نمیدانم احساسم از آن کیست...کجاست...
بیتابی ام از آن همه سحر هایی که بی تو نماز حاجت خواندم و استغاثه هایی که به درگاه حضرت دوست کردم...و عشق متجی از درونم را به درگاه تو هدیه میکنم
گاهی مرا به خاطر بیاور چرا که من بیتاب به تو می اندیشیم...تا زمانی که هستی ام به انتها برسد...
مرا دریاب...ستاره ات را دریاب
وقتی تو در کنارم نباشی
وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو غير دل چيزی ندارم که بدونم لايق تو دلمو از مال دنيا به تو هديه داده بودم با تمام بی پناهی به تو تکيه داده بودم هر بلايی که سرم اومد همه زجری که کشيدم همه را به جون خريدم ولی از تو نبريدم هر جا بودم با تو بودم هر جا رفتم تورو ديدم تو سبک شدن تو رويا همه جا بتو رسيدم اگه احساسمو کشتی اگه از ياد منو بردی اگه رفتی بی تفاوت به غريبه دل سپردی بدون اينو دل من شده جادو به طلسمت يکی هست اينور دنيا که تو يادش مونده اسمت
پایان ترین احساسم را برایت میگذارم اگر ... در گذر زمان مرا به نابودی نکشانی و نشانم بدهی که صادقانه دوستم داری..دوست داشتن مقدس است ومن میدانم هیچ کس معنای واقعی آن را نمیداند ...اگر بازی احمقانه دوست داشتن را باز هم با همان سادگی کودکانه آغاز کرده ام فقط به خاطر معصومیت چشمانت بود ..نمیدانم چشمهایت به من دروغ میگویند؟یا نه ...اما به نابترین احساس پاکم سوگندت میدهم نگذار در عمق تاریکی دروغ فرو بروم...
شب که شد چشمانِ من ديگر نديد
روی پلکم سنگِ غم آمد پديد
فکر فردايم امانم می گرفت
گريه هايم بی صدا شد نا پديد
سلام بر تو ------------------
السلام عليك گفتم من هر صدايي كه ميشنيدم من پس چرا جواب عشقم را با صدايي دگر شنيدم من _______________________________________
ويرانه كن -----------------
فكري بر اين ديوانه كن
تاريخ را افسانه كن
ماهي به روي من بكش
خورشيد را ويرانه كن
________________________________________
فنا شد
----------------
فردوس من امروز فنا شد
فرداي من امروز فنا شد
عشقي كه به دست تو سپردم
امروز به دست تو فنا شد
_________________________________________
پر مهر
--------------------
همه عشقم با تو بودن بود
ياد تو با اين دل من بود
پاكي دستاي پر مهرت
سايباني در دل من بود
_________________________________________
خاكستر عشق
---------------------
دوري تو دروازه غم شد
بشكست دلم سايه ي غم شد
داني كه چه شد حاصل اين عشق
آتش شد و خاكستر غم شد
__________________________________________
بي عشق
----------------------
دل عاشق نياز عشق دارد
تن ناليده ام عشقي ندارد
به دنبال دلي گشتم كه شايد
خيالش عاشقي بي عشق دارد
پير شدهام
اما هنوز میبارد
ذوقهای کودکيم
بزرگ میشود
اين است ...
ديگر چينها نياز نيست
چون
بزرگ شدهاند !
دیدارهایمان چه زود گذشت
چه قدر زود از انتهای کوچه ی دلبستگیها پر کشیدی
تو که می گفتی از این کوچه گر بارها گذر کنم باز هم خسته نمی شوم۳
اما دیشب به من گفتی که دیگر خسته شده ای
و دیدار ها خواب را از چشمانت گرفته اند
چه قدر زود این را گفتی
کاش وقتی این را می گفتی که لا اقل گونه هایم را خیس نمی دیدی
اگر شبی از تنهای به گنج خرابه ی پناه بیارم در دیوار خرابش مینویسم:
دوستت دارم
تنها اگربه خلوت رویا نشسته ام شادم که با خیال تو تنها نشسته ام
سیمرغ وار بر قلل قاف آرزو پنهان ز چشم مردم دنیا نشسته ام
چون باغبان به پای تو ای غنچه مراد در بوستان عمر،شکیبا نشسته ام
شاهین آسمان وفایم ولی چه سود دانم که روی بام تو بیجا نشسته ام
زین داغ سینه سوز به دامان زندگی مانند لاله در دل صحرا نشسته ام
ای آسمان مخند به بخت سیاه من خالم که روی چهره زیبا نشسته ام
دارم دلی شکسته و موجی ز اشک خون با قایق شکسته به دریا نشسته ام
پابر سرم گذارو مرا دستگیر باش جانا زدست رفتم و از پا نشسته ام
عمرم گذشت و سختی جانرا نگر که باز در انتظار طلعت فردا نشسته ام
گفتم به غم که:خانه ویرانه ات کجاست گفتاببین که دردل شیدانشسته ام
یک حرف نگفته
اگه يه روز بهت بگن ديگه احساس نداری بايد با عقلت زندگی کنی ... آن آقاهه که خيلی خوبه و عاقله هيچيشم نمی شه آخه همین الانشم مخالف ایناست، يه دوستای ديگم که کلی غرق شده توی احساساتش و دوست اون شازده کوچولو است فکر کنم داغون می شه، يه دوستای اينجا که مثل ستارست هم فکر کنم می تونه، اما من هم مان نکنم بشه هان اما چرا می شه خيلی وقته اينجوری دارم دست به عصا راه می رم اما دوستش نداشتم اين جوری بودن ، حالا اگه بهت بگن بدون عقل، چی(یعنی چیکاره ای؟) ،فقط احساس ... تا حالا بهش فکر کردی ؟ يه سوال ديگه هم دارم، بپرسم ازت؟ ديروز يه کتاب می خوندم آدمای توش تناسخ و قبولش داشتن اما من باهاش مشکل داشتم ، نگی تو که کلآ مشکل داری ها، ولی اين يکی توی کتم نمی ره ها. اگه يه روزی جواب سوالشو پيدا کردم اينجا می نويسم تا هر وقت يادم رفت بيام بخونمش...